پارت پنجاه و ششم :

آسمان شهر رو به تاریکی میرفت، اما دلش هنوز میان برگهای سبز درختان و زندگیِ جاری در لحظه‌به‌لحظه‌ی شهر ‌جا مانده بود. با وجود آنهمه خستگی و دردی که در مفاصل پا و کمرش احساس میکرد اما باز هم خیابان اندیشه را تا مسافتی طولانی پیاده رفت. ذهنش هنوز هم پیش آن پیرمرد عاشق و دخترک دستفروش میدان تجریش و شاگرد قهوه‌خانه‌ی حاج‌علی‌درویش بود که حالا هر کدام در گالری عکس نگار برای خودشان قابی زÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    مژده بااین کاراش سرشو به باد نده صلوات...

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آمین😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️